تبليغاتX
***دختر تنها***
***دختر تنها***

 
 
این گریه نیست ، این سهمم از درده

سهم من از بغض نگاه تو ،خواستم بیام اما دیگه دورم

از تو و قلب بی گناه تو ،خیلی پشیمونم حلالم کن

با عشق تو بدجوری تا کردم، خیلی واسه جبرانشون دیره

این حقمه خیلی خطا کردم

 
سزامه این تنهایی سزامه

که تک تک لحظه هام و تنها سر کنم

 
 سزامه این تنهایی سزامه

که پیش چشم تو همه خاطراتمون و یکجا پرپر کنم

سزامه ...
 
 
                                                                                         
                                                                                                     * علی لهراسبی*
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 14:54 توسط یک تنها| |

 

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
.....

بقیه شعر در ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:56 توسط یک تنها| |

 

                          تنها نرو اين راه رفتن نيست                    

  دنياي تو چيزي بجز من نيست

 تو از خودت چيزي نميدوني

             
    تنها نرو تنها نميتوني               

ميري که با فکر تو تنها شم

ميري که همدرد خودم باشم

تو آخر راه و نميدوني

                            تنها نرو تنها نميتوني                          

من حال اين روزاتو ميدونم

چيزي نگو چشماتو ميخونم

اين جاده تا وقتي نفس داره

چشماشو از تو بر نميداره

من از هواي جاده دلگيرم

از فکرشم دلشوره ميگيرم

اين آينه تو فکر شکستن نيست

        باور نکن اين صورت من نيست
          

       دستامو با احساس تو بستم       

                     من بينهايت با تو همدستم                     
                                                                                            
              تا جاده ميره سمت بيراهه              

گم کن منو اين آخرين راهه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:49 توسط یک تنها| |

دلم برای خاک باغچه ی تنهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

ساقکی ، کاشت و رفت

دلم برای ماهی حوضچه ی تنهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

سنگی ، پراند و رفت

دلم برای قاب پنجره ی تنهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

نقشی گذارد و رفت

دلم برای بام کلبه ی تنهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

آتشی ، نهاد و رفت

دلم برای بال پروانه ی تنهای دلم می سوزد

هر که آمد شمع بود؛

در کوره اش ، گداخت و رفت

دلم برای آبی آسمان تنهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

توری از مه ، گستراند و رفت

دلم برای تنهایی بی انتهای دلم می سوزد

هر که آمد؛

آشنا می نمود

بی درنگ ، تنهایش گذارد و رفت

.....

.....

دلم برای ویرانه ی تنهای دلم می سوزد

باغی خشک

حوضی بی ماهی

روزنی بی فروغ

کلبه ای سوخته

پروانه ای بی بال

آسمانی تار

و اندر آن

تنهایی بی قرار

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:59 توسط یک تنها| |

شقايق گفت:با خنده نه بيمارم نه تبدارم

گلی بودم به صحرايی نه با اين رنگ و زيبايی

يکی از روز هايی که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد يکی خسته به پايش خار بنشسته

وعشق از چهره اش پيدای پيدا بود ز آنچه زير لب می گفت شنيدم سخت شيدا بود

 نمی دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود اما

 طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم بگيرند ريشه اش را بسوزانند شود مرهم برای دلبرش

آندم شفا يابد بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوی من

به آسانی با ريشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

پس از چندی هوا چون کوره آتش٬زمين می سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام می سوخت

به لب هايی که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

 در اين صحرا که آبی نيست به جانم هيچ تابی نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوايی نيست

و از اين گل که جايی نيست

خودش هم تشنه بود اما نمی فهميد حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

وديگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

کمی اندیشه کرد آنگه مرا در گوشه ای از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايی ز هم بشکافت ز هم بشکافت

صدای قلب او گويی جهان را زير و رو می کرد

نمی دانم چه می گويم؟

به جای آب ٬ خونش را به من می داد و بر لب های او فرياد بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايی و با اين رنگ و زيبايیو نام من شقايق شدگل هميشه عاشق شد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:11 توسط یک تنها| |

 

بیا تا پیدا شم
تو باش تا من باشم
هنوز می شینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن
کجا رفتی بی من
بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد
که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم
که من از من بی خبرم
به هوای خونه بیا
بیا تا پیدا شم
تو باش تا من باشم
هنوز می شینم به هوای دیدن تو
تو با این دل کندن
کجا رفتی بی من
بگو نزدیکم به شب رسیدن تو
بیا که رها شم از اینهمه درد
که صدا شم  از این شب سرد
که تموم بشه فاصله ها
بیا که من از تو خسته ترم
که من از من بی خبرم
به هوای خونه بیا
بیا تا پیدا شم
نزار تنها باشم
هنوز میشینم به هوای دیدن تو
تو شب رسیدن تو
 به هوای دیدن تو

 تو شب رسیدن تو 
 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:18 توسط یک تنها| |

آهنگ جدید و بسیار زیبای سعید کرمانی و رضایا به نام کیمیای من

دانلود

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:43 توسط یک تنها| |


آخر چه شد که اين همه نامهربان شدی
چيزی که خوش نداشتم ای دوست! آن شدی
چشم مرا به داغ نگاهت نشانده ای
مثل غروب در نفس من روان شدی
ما را نمی بری به تماشای خويشتن
تنگ بلور چشم مرا شوکران شدی
آخر مرا به خاک غريبی نشانده ای
خود چون پرنده هم سفر آسمان شدی
چون شب سياه پوش نگاه تو مانده ام
روشن ترين چراغ شب ديگران شدی
آه ای گل هميشه بهارم! سفر بخير–
پرپر ز چشم شور کدامين خزان شدی؟
در فصل بی دريغ شکفتن، چه حيف شد
لب بستی از جوانه زدن، بی زبان شدی
همراه باد رفته ای از يادهای زرد
با آن همه نشانه چنين بی نشان شدی

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 17:7 توسط یک تنها| |

عشق یعنی...

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا        عشق يعني يك شهاب و يك سراب

 عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز        عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

   عشق يعني عابد و زاهد شدن        عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها        عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن        عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:52 توسط یک تنها| |

 

          

عشق مرگ نیست زندگی است ، سخت نیست عین سادگی است

عشق عاشقانه های باد و گندم است

اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است

 زندگی زیباست ،حتی اگر کور باشی

خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی

مسحورکننده است ، حتی اگر فلج باشی 

اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق

  نباشی

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:59 توسط یک تنها| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ